3 Points ...
Friday, August 03, 2007
سوت و كوره لحظه هام...
سوت و كوره لحظه هام...آره, واقعا بدون تو , لحظه برام معني نداره. كاش وقتي مثل هميشه كنارم بودي بيشتر قَدرِت رو مي دونستم...كاش بيشتر صداتو مي شنيدم...كاش صداتو ضبط مي كردم تا هروقت دلم تنگ ميشد مي شنيدمت, حست مي كردم...
خودت بهتر مي دوني كه نديدنت برام ,هرلحظه ش , انگار يه شبه...نمي گم روز چون واقعا همه جا رو سياه مي بينم...
مثل كسي شدم كه وسط بيابون دنبال آب بگرده...دنبالت راه افتادم...عطش ديدنت داره نابودم ميكنه... ولي هرچي جلوتر ميرم, هرچي بيشتر ميگذره انگار دنبال سراب راه افتادم...

نمي دونم چرا سردمه...دستام يخ كردن..من گرماي نفساتو مي خوام...دلم براي بوسه هاي گرمت تنگ شده...نذار يخ بزنم...كاش زودتر بياي...جاي لبت رو لبام بدجوري خاليه...

همينجا كنارِت, منتظرت مي مونم...

Labels:

Sunday, July 29, 2007
زندگي...
چند دقيقه اي هست كه روبروي آينه خودمو برانداز مي كنم...نه اينكه بخوام توي صورتم دقيق شم و ببينم جوش زدم يا نه! نه...به چشمهاي خودم زل زدم و به تو فكر مي كنم...هميشه خودمو تو چشمهات ديدم.سعي كردم فقط با يه ديد به همه چيز نگاه كنم, اونم از قاب چشمهاي تو... حالا كه دلم تنگه مي خوام تو رو از چشمهاي خودم ببينم...بدجوري هم دلم تنگه...

اينقدر به چشمهام زل زدم كه يادم رفته دارم خودمو مي بينم...نمي دونم من اويم يا او من...ياد كتاب من اوي رضا اميرخاني افتادم...حدود هشت ماهي ميشه كه انگار اهل سياره ديگه اي هستم... سياره اي كه تو اهل اونجا بودي و منم به اونجا بردي...سياره اي كه فقط دو نفر توش زندگي مي كنن...سياره اي كه حالا بعد از گذشت 8 ماه همه جاشو بلدم! منظورم اين ور و اون ور اين سياره ست!...سياره اي كه من شازده كوچولوش شدم و چشممو به تو دوختم...سياره اي كه بعضي وقتها از دلتنگي تو نشستم و فقط غروبهاي آفتاب رو ديدم...حالا واقعا حس مي كنم كه زندگيم عوض شده...تكون بزرگي خورده...

ياد دريايي مي افتم كه پنج روز پيش ازش خدافظي كرديم و بهش كلي قول داديم...خوشحالم كه زندگيم اينقدر عميق و بزرگ شده مثل همون دريا, به همون بزرگي و گندگي و به همون سادگي و پاكي...ياد سهراب مي افتم كه مي گفت:
" -زندگي ...پرشي دارد اندازه عشق...
-زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود..."

خوشحالم كه سياره مو پيدا كردم...

Labels:

Thursday, May 24, 2007
کی اشکاتو پاک می کنه?...


کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری؟...

دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری؟...

شونه کی مرحم هق هقت میشه دوباره؟...

از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره؟...

برگ ریزونای پاییز کی چشم به راهت نشسته از جلو پات جمع می کنه برگهای زرد و خسته؟...

کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا تا خنده رو لبات بیاد, شب برسه به فردا؟...

کی از سرود بارون قصه برات می سازه؟ از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه؟...

کی از ستاره بارون چشمهاشو هم می ذاره؟ نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره...

Labels:

Friday, May 04, 2007
برزخ...
بيشتر وقتها توي برزخ بين بزرگسالي و كودكي گير مي كنم...فكر مي كردم كه فقط خودم اينطوريم ولي وقتي بيشتر باهاش آشنا شدم فهميدم كه تنها نيستم...قبل ازينكه بقيه ي متن رو هم بخونين مي خوام بدونين كه كودك بودن با بچه بودن فرق مي كنه, فكر كنم حالا قضيه واضح تره ...
مشكل آدمهايي مثل ما عقده هاي دوران كودكي نيست چون اگه منو فاكتور بگيرين ,اون به لحاظ زلالي و شفافيت روحي روي همون فطرت كودكي باقي مونده. كاش منم مثل اون بودم...
مشكل جايي بوجود مياد كه بعضي وقتها نمي توني كودك درونت رو مخفي كني و توي همون برزخ مي افتي... اين حرف من يادت باشه :
هركسي لياقت ديدن شادي هاي كودكانه ت رو نداره...

Labels:

Saturday, April 14, 2007
...
هنوز نمی دونم چرا نباید درکت کنم... اگه جرات داری بگو "نمی دونم...

Labels:

Tuesday, March 20, 2007
سال نویت مبارک...
هوا بوی شکوفه های سیب رو میده...یعنی سال تموم شد؟ یعنی شادی آدم برفی هامون تموم شد؟...اشکال نداره. بیا بشین پیشم.دستاتو بده بهم,می خوام یه قصه برات بگم...


قصه ام با یکی بود و یکی نبود شروع میشه ولی نمی دونم آخرش کلاغ سیاهه به لونه ش میرسه یا نه؟...آره درست شنیدی,گفتم لونه...
قصه ای از شکوفه های گیلاس و گلهای یاس و بنفشه و نرگس.همونهایی که دیروز تو باغچه ی کوچیک دلمون کاشتیم و براشون هیچ حصاری نبود...یادته؟قول دادیم که از لونه خورشید خانم هم بالاتر برن...یادمه که گفتی من خورشید رو نقاشی می کشم و تو دریا رو تا گلهامون خشک نشن...ولی من تا یه ذره نقاشی کردم,نوک مداد آبی م شکست.انگار که گمش کرده بودم...یه بغض مسخره آزارم میداد.چشمام بارونی شده بودن...هیچوقت قد اون موقع از بارون بدم نیومده بود...ولی تو تراشت رو بهم قرض دادی...منم شروع کردم که دوباره نقاشی بکشم...نگاه کن.دریایی که کشیدم آبی تر از آبی ه...وای چقدر خورشیدی که کشیدی قشنگ شده...درست همونطور که همیشه تو خواب میدیدم...2 طره مو از دوطرف صورتش,چشمهاش,لبهاش...چقدر شبیه خودت شده...

ازم خواستی که به غنچه ها آب بدم...منم آب ماهی قرمزه رو که واسه عید گرفتم,تقدیم گلهات کردم...ماهیه داشت می مرد.از خدای گنده خواستی که بارون بیاد,مثل همه ی چهارشنبه ها...راستی یادم نبود بهت بگم که امسال,عید هم با چهارشنبه شروع میشه...بارون می اومد. تو دستهای کوچیکتو زیر بارون گرفتی و واسه ماهی قرمزه,تنگ بلور شدی...منم دستهامو چتر کردم و زود گرفتم روی سرت تا سرما نخوری...چقدر بهت بگم که بچه ,چندتا لباس بپوش که سرما نخوری ولی کیه که گوش بده...

...بهت گفتم می خوام دستاتو بگیرم تا از همه ی ابرها هم بالاتر بریم.دنبال نردبون می گشتیم...من به شهر قصه ها سفر کردم و دونه ی لوبیای سحرآمیزو تو باغچه ی دلم کاشتم تا نردبونی بشه که اول تو بری بالا و من مواظبت باشم و بعد از تو بیام...گریه کردی...اشکهاتو با ستاره ها پاک کردم...هیچ چی نمی تونه جلوی بالا رفتنمونو بگیره حتی آقا غوله...تو واسم از آسمون,نور ماه رو هدیه آوردی...زیر نور ماه مشقهامونو نوشتیم...من به تو حساب یاد دادم و تو به من انشا...

یادته؟...قرار شد که بریم وسط یه کویر گنده و زل بزنیم به آسمون و ستاره های گنده ش و بعد بادبادک بازی کنیم...یعنی وسط کویر اونم روز چهارشنبه بارون میاد؟...خواستم آب نبات چوبی بخوریم.خدا کنه که تهش آدامس هم داشته باشه...دوست دارم بازم وقتی به ته آب نبات رسیدی بهت بگم که آقایه گفت اینا آدامس ندارن...دوست دارم بریم کنار اون برکه و من به جای اینکه برکه رو بهت نشون بدم راهمو کج کنم و برم دستشویی...



اینها قصه های هزار و یک شب من و تو ان...قصه هایی که نه شهرزاد قصه گو و نه هیچ کس دیگه ای می تونه تعریفشون کنه...قصه هایی از من برای تو و قصه هایی از تو برای من...راستی نگاهی به پنجره قلبت کردی؟ چند تا غنچه گل سرخ توی اون روییده؟...نه نه وایسا. بذار اینجوری بگم: به ماهی قرمز تنگ بلور آرزوهات سر زدی؟...به بهارنارنج ها و شکوفه های سیبی که قراره تا چند روز دیگه توی باغ نگاهت شکوفا بشه چطور؟...نمی خوام دیگه لونه ی دلت پر از برف باشه و تو صدای پارو کردن منو نشنوی...دستاتو بده بهم و مداد رنگی هاتو بردار...صفحه ی سفید آدم برفی رو سیاه سیاه خط خطی کن و به جاش یه لبخند بذار,از همون لبخندهایی که همیشه ازت خواستم داشته باشی...می خوام دستای خورشید رو پر رنگ تر از همیشه بکشی...همیشه بهت گفتم:"می دونم که می تونی"... آخه تو پاک کن داری...پس باید همه ی غم و غصه ها رو پاک کنی و به جاش از همون لبخندها بذاری,مثل لبخند شکوفه های سیب وقتی که بهشون نگاه می کنیم...


راستی می خوام حالا که قراره 365 روز دیگه از سال 86 رو باهم تجربه کنیم,گوشه ای از شادی هات باشم...کنارت هستم تا به درخت شاتوت توی حیاطتون آویزون بشیم و مشت مشت شاتوت بخوریم و با هم بخندیم...می خوام برات دنیای رویاهاتو نقاشی کنم. دنیایی از پرواز بادبادکهای بی نخ, دنیای آب نبات های چوبی با آدامس, دنیای خوب و قشنگی که آلیس هم تو سرزمین عجایب ندیده, دنیای تام وجری, گربه سگ, پلنگ صولتی, کلاه قرمزی,گارفیلد و لونه ی مادربزرگه و یه عالمه کارتون رنگی دیگه...دنیایی از سبزه و سیب و رنگ سبز و خود تو...به دنیای من خوش اومدی.کنارم باش...به اندازه ی تمام قطره های بارون دوستت دارم...


عیدت مبارک. داره بارون میاد...برای اومدن گل نرگس دعا کن...

Labels:

Monday, December 11, 2006
بیا بشین پیشم...
خیلی وقته که می خواستم آپ کنم ولی نمی شد...حرفهام تو دهنم گیر کرده بود انگار که صدایی ازم در نیاد...دست خودم نبود. الانم چون یه حس خاصی دارم اومدم که بنویسم...آره من با حسم می نویسم! عجیبه؟!...

می دونی چیه؟ دوست دارم یه کم با خدای خودم حرف بزنم.کاری هم به خداهای شما ندارم...اون خدای منه.فقط و فقط مال من...
...

خدایا اینا رو ولشون کن...بیا بشین. بیا بشین پیشم. دستتو بده به من. می خوام بچلونمش!...
بیا بشین یه کم با هم حرف بزنیم...خیلی وقته که ندیدمت. دلم واست تنگ شده بود...بگو ببینم اصل حالت چطوره؟!...چیه؟ چرا ساکتی؟ باشه من واست حرف می زنم.

گاهی فکر میکنم شاید تمام اتفاقهایی که انتظارشون رو ندارم و پیش میان, یا اونایی که میخوام و پیش نمیان, همشون حرف های تو اند...کلمه به کلمه...

دلم می خواد حرفامو الان بشنوی...آره همین الان.احتیاج دارم که تمامشو بشنوی...
تو خودت ,همه چیز رو میدونی.وقتی که دارم برات می گم که توی دل من ، توی دستهای من ، توی زندگی من چه خبره...نمی خوام بازم همه جا رو سیاه ببینم فقط همین...انتظار زیادیه؟!

Labels:

Sunday, November 05, 2006
بیا شمعها رو فوت کن !...
به فاصله یک ساعت پیش,که روز قبل میشه,-الان ساعت 1 و خرده ایه نصفه شبه- تولد پرنیان بود...

چیه چشم ندارین؟! منم دوست دارم روزمره بنویسم...هرچند که این یه اتفاق ساده نیست که بشه همینجوری ازش گذشت و روزمره حسابش کرد!...

تولده,اونم تولد پرنیان!... تفلدش مفارک !

Labels:

Tuesday, October 31, 2006
جیگر تهران را بخوریم !
الان تقریبا یک هفته ست که برگشتم تهران...دلم برای کلاغهای خل و چلش,گربه های لاغر مردنیش,هوای بارونیش و دوستام تنگ شده بود !...

نمی دونم من چشمام عجیب غریب می بینه یا اینکه واقعا مردم کیوت شدن ! هرچی جیگر و بلا هست ریخته بیرون...مثلا پاییزه و یه کم هوا سرده ولی کم مونده ملت با بیکینی بیان بیرون !...اصولا هرچی هوا سردتر میشه مردم بیشتر با تریپ تابستونی میان بیرون و توی تابستون هم با تریپ زمستونی ! البته اسم اینکار اصلا ترک بازی نیست !...به قول دخترهای لوس : کیس کیس !


ازین ها که بگذریم هوا بشدت داره بهم فاز میده !...تصور اینکه آدم خودشو توی هوای ابری و بارونیه تهرون در حال قدم زدن تو خیابون ببینه و بارون خیسش کنه و یه ماشین هم از بغلش رد بشه و آب رو بیشتر بپاشه به آدم, خیلی خیلی حال میده!...خل و چل هم خودتی! قدر این تهرون خراب شده رو بدونین که دنیا دیگه مثل اون نداره !...

ولی ازهمه باحال تر, اینه که بالاخره تور و گردش علمی مون هم جور شد...2 شنبه ی دیگه یعنی 15 آبانه. هرکی پایه ست خبر بده که اساسی فاز میده !

Labels:

Monday, October 30, 2006
Tell me
I wanna b alone with myself...Have a bad headache in d perfect world...

Am i in a vacuum?...

Where should i go? what should i do?...

Tell me, sweet...

Labels:

Saturday, September 16, 2006
ّّForbidden love...



اولین معشوقه ی من یک گرگ بود...او در چشمهای من وارد شد, از مردمک چشمهایم تا درون قلبم لغزید و آنجا سوراخ - آشیانه اش- را ساخت و هنوز همان جاست.

اولین معشوقه ی من یک گرگ بود, یک گرگ واقعی. با موهای بلند,بوی خاص و دندانهای زرد عاج مانند و قشنگ و لکه های ستاره مانند که در کوهی از موهای سیاهش داشت...

اما هیچگاه ندانست که چرا عاشق او شدم ! من می خواستم "هنر گریختن" را از او یاد بگیرم...

پرنیان--

Labels: